مرد:
این روزها این واژه لا به لایِ لحظات تلخو دردناکِ حسِ نیازهایِ زنانه ام کمرنگ و کمرنگ تر میشن...
حرصم می گیره یه سری میان عر عر میکنن که فمینستی فلان فلان...
نه که از این واژه بدم بیادا,نه...
اما چرا درک نمیکنن حقیقتُ
گفتم که...باید واسه درک بعضی چیزا زن باشی که بفهمی
انتظاری هم نیست...تو مردی من زنم اونم فلانه...
اما مرد...واقعا مردِ؟؟
مردونگی به چیه؟ در مقابل احساسات,نیازها و خواسته های یک زن!!!؟؟
چرا همیشه دیر می رسن؟چرا؟
چرا همیشه نوشدارو پس از مرگِ سهرابن
این روزها
این روزها که می گذره...که داغونم...که با این حال داغونم تازه حالِ بقیه رو هم میپرسم
این روزا
بین این همه آدمِ دورو ورم...
داره باورم میشه
که "زن" چقدر تنهاست
که اگه فقط زن باشی می فهمی...
که فقط یه زن میتونه درکت کنه
که باید اون واژه هایی که شنیدنش از زبان یک مرد آرزویِ زنونته,
از یه زن مثه خودت بشنوی...
یا خودت واسه خودت وازه بسازی,خودتو دلداری بدی
این روزا....
این روزا که میگذره تنهایی طعم تلخو گسی داره...خیـــــــــــــلی نلخ....
پ.ن:لطفا ازین متن برداشت درستی داشته باشید....حالا که بیشتر فکر میکنم و چند واژه به جلوتر میام میبینم مهم نیست هرجور دوست دارین برداشت کنین اصن..!!
ن.ک.هِرا90